سلام
کیبورد فارسی ندارم ، عروسی و پاتختی هم نرفتم چون مادربزرگم فوت شد ...
الان هم خونه نیستم . مامانم هم خیلی حال و روز خوبی نداره ...
مرسی که بهم سر زدین ، اگه میشه برام دعا کنین ، یکی از بدترین هفته های عمرمو پشت سر گذاشتم...
پ . ن : آرام جان هیچ چیزی اندازه خبر ۶۹ کیلویی شدنت نمیتونست تو این موقعیت خوشحالم کنه ، بیش از اندازه خوشحال شدم ، باورت میشه اشک تو چشمام جمع شد ؟ خیلی بهت تبریک میگم عزیزم
بعداً نوشت :
________________________________________
آخه چرا من اينقدر بدقول شده ام ؟؟؟
دلم ميخواست ديروز جدول ميذاشتم اما نشد ... راستش همين حالا هم دارم بدو بدو تايپ ميكنم آخه كلي كار دارم اين هفته ...
امروز دانشگاه نرفتم ، سه شنبه هم نميرم ! فقط دوشنبه كه درس خيلي مهمي دارم ميرم ...
اين هفته يه عروسي و يه نامزدي دعوتم كه تقريباً از نزديكان هستن ... از ديروز تا حالا هم دنبال يه كار اداري (ارث و ميراث پدربزرگ پدربزرگم!!!) همش تو اين ادارات عزيز دوئيدم ... باور كنين ديشب از خستگي ساعت هشت و نيم خوابم برد... امروز و سه شنبه هم باد برم دنبال بقيه كار . يه چيزي بگم كلي به ما بخندين ؛ 97 نفر وارثيم كه من ازشون وكالت دارم برم دنبال اين ارث عزيز ، ديروز آقاهه تو شهرداري بهم گفت چرا اين كار پردردسر رو قبول كردي ؟ بعد حساب كرد گفت خانم به شما 610 هزار تومن ميرسه !!! يعني پول آژانس ها و كپي هايي كه گرفتم هم در نمياد !!! اما اشكال نداره چون ميترسم باز بمونه و خداي نكرده سال ديگه بشيم 197 نفر وارث !!!!!
خوب ديگه اينا رو گفتم كه بدونين اين هفته چقدر سرم شلوغه و نميتونم جدول بذارم ، يعني ميترسم بذارم و نتونم پر كنم ... ولي قول ميدم حواسم به خورد و خوراكم باشه ، وسطاش هم اگه تونستم يه گزارشكي ميدم...
اما ؛ هركسي شنبه جدول نذاره چيه ؟
پ.ن.1 : مرسي بابت تمام كامنتاي خصوصي و عمومي پست قبل ( اولين پستي بود كه كامنتهاي خصوصي بيشتر از عمومي بود ) .. نميدونين چقدر بهم روحيه داد و خستگيامو از تنم برد ... مثل خواهراي نداشته ام دوستتون دارم ...
پ.ن.2 : مرسي بابت شماره هايي كه برام گذاشتين . از اينكه بي دريغ بهم اعتماد كردين واقعاً ممنونم ... راستش قصد دارم امروز برم يه خط ايرانسل (از اون شارژي ها كه ارزونه ها) بخرم و شماره ام رو به همه دوستاي خوبم بدم كه با هم در تماس باشيم ... اميدوارم حمل بر بي ادبي و جسارت من نكنين اما موبايل اصليم يه جورايي براي خانواده و گاهاً كاره ... دلم ميخواد از هم جدا باشه ... باز هم ببخشيد...
اين كه شما پيش قدم شدين و برام شماره گذاشتين يه جورايي ترس منو از دنياي مجازي از بين برد ... آخه من يه جورايي فوبيا داشتم !
پ.ن.3 : آهان يه چيز مهم ديگه ؛ از تمام بچه هايي كه تو وبلاگ كدبانوها مطلب گذاشتن بي نهايت تشكر ميكنم ، اما اصلاً قرار نبود وبلاگ اينجوري باشه يعني چارچوب وبلاگ جور ديگه اي بود ... اما شروع كارش همزمان خورد به عروسي برادر آرام جون و بعد سفر من ، نشد كه درستش كنيم . قرار بود اولين پست رو من بذارم كه بقيه با طرز نوشتن آشنا بشن ... حالا بياين نظر بدين كه چيكار كنيم ؛ يه وبلاگ ديگه بزنيم ؟ همونجوري ادامه بديم ؟ نوشته هاي اونجوري رو تو صفحات جداگانه بذاريم ؟ ..... ؟؟؟
سلام عشق هاي من![]()
واقعاً شرمنده ام كه غيبم زد ، باور كنين همش عذاب وجدان داشتم ... راستش يكشنبه صبح برام يه اس ام اس اومد با اين مضمون ؛
تور كامل كيش
4 روز و 3 شب ، هتل شايگان ، با كليه امكانات
فقط 130.000 تومان
خلاصه نفهميدم چي شد كه يكشنبه شب با دوستم تو فرودگاه كيش بوديم![]()
جاي
تك تكتون خيلي خيلي خالي بود . خيلي خوش گذشت . شايد بعد از مدتها اين
اولين سفري بود كه بي پروا خنديدم و خوش گذروندم ، يعني از اون وقتها كه
آدم به سوراخ ديوار هم ميخنده ها
... خلاصه كه خيلي سفر به موقعي بود .
اما درباره رژيم چيزي نگم بهتره ؛ غذا خيلي نمي خوردم اما نميدونم چرا اينقدر بستني خوردم
، دو بسته هم چيپس پرينگلز
ولي تا دلتون بخواد راه رفتيم يعني حيف كه گام شمارمو نبرده بودم ! شبها
تا صبح پام ذوق ذوق ميكرد . دو شب هم كه كلي دوچرخه سواري كرديم .
بعد امروز صبح با ترس و لرز رفتم وزن كنم ديدم فقط 1.5 كيلو اضافه كردم
(لابد الان ميگين چه سرخوشه اين ، اضافه كرده خوشحالم هست !) اما آخه انتظار بيشتر از اين حرفها رو داشتم ...
خوب هفته پيش كه يه جورايي خراب شد اما از شنبه دوباره به حالت عادي برميگردم ... پنچشنبه و جمعه هم سعي ميكنم كم خوري و ورزش داشته باشم.
پ.ن.1 : قصد كرده بودم ديگه مسافرت نرم نه تنها بخاطر اينكه برنامه هام ميريزه بهم بلكه بخاطر اينكه يه كم از ولخرجي هام كم كنن ، راستش كل خرج سفرم 500 تومن شد و اصلاً رقم زيادي نيست اما همين ذره ذره ها منو از هدف اصليم دور ميكنه ... يعني از اوايل تابستون كه بحران اقتصادي بدو بدو از آمريكا اومد خونه ما و همچنان جا خوش كرده ، تصميم گرفتم يه كم رعايت كنم . حالا هم تصميم دارم ديگه تا عيد هيچ سفري نرم ... پارسال با دوستام قرار گذاشتيم ژانويه امسال بريم اروپا بگرديم يعني قرار بود هوايي بريم آلمان بعد از اونجا با قطار چندتا كشور ديگه هم بريم كه نشد ... يعني ميتونم برم اما بعدش بايد برگردم و هوا بخورم ... پس بهتره دختر عاقلي باشم و كمتر خرج كنم .
پ.ن.2
: اينكه بعد از چهار روز برگردم و ببينم تو دنياي مجازي هم كسايي هستن كه
نگرانم شدن و مرتب بهم سر زدن خيلي برام ارزش داشت . نميدونم باورتون ميشه
يا نه ؛ اما با خوندن تك تك كامنتها بغض كردم . بچه ها من خيلي دوستتون
دارم خيلي خيلي
. من به همتون عادت كردم و برام جزئي از زندگيم شدين... براي دوستم تعريف ميكردم كه چه دوستايي دارم اما نگفتم مجازي ؛
گفتم الان برگردم تهران همزاد خوشگلم از هلند برگشته ...
گفتم نگرانم نميدونم مهربون ترين دختر دنيا ماشينشو از نمايندگي گرفت كه پنجشنبه به كلاسش برسه يا نه ...
گفتم دوست عزيزم جمعه عروسي برادرش بوده و خبر ندارم بهش خوش گذشته يا نه ...
گفتم دوست خوشگلم كه آلمانه قرار بود بره لندن ، نميدونم رفته يا نه ...
گفتم نميدونم دوست مهربونم تو كانادا ، هالووين رو جشن گرفت و عكس انداخت ...
گفتم دوستم تو تگزاس داره اسباب كشي ميكنه و من ازش بيخبرم ...
گفتم يكي از دوستام مدتيه ميره كلاس رقص عربي و كلي خوشگل ميرقصه اما من هنوز نديدم ...
گفتم يكي از دوستام 8.8.88 نامزدونگ خواهرش بوده ...
گفتم يه دوستي دارم كه عاشقشم و از وقتي از هند برگشته گياهخوار شده ...
گفتم دوست خوشگلم همه بچه هاش دوقلو هستن و همشون خارجكنين ...
و ...
خلاصه يكساعتي درباره تمام بچه هاي انارستان و گروه پايداري حرف ميزدم... از تك تكتون براش گفتم ، انگار كه سالهاست همتونو از نزديك ميشناسم . دوستم ميگفت تو اين همه دوست رو از كجا آوردي ، منم ميخنديدم و ميگفتم از يه جاي امن ...
پ.ن.3 : ميدونم اين پست خيلي طولاني شد و حوصلتونو سر برد ، اما يه چيزي هست كه ميخوام بگم ؛
امروز بيست و يكمين سالگرد فوت پدرمه ... 21 ساله كه لحظه به لحظه جاي خاليشو تو زندگيم ديدم و دم نزدم . هر روز حس كردم چقدر پشتم بي تكيه گاهه اما هيچي نگفتم تا مامانم بيشتر از اين كمرش خم نشه ...
21 سال پيش همچين روزي يه دختر 6 ساله با بهت به آدمايي كه اومده بودن خونشون و گريه ميكردن نگاه ميكرد ، نميدونست قراره بعد از اين روزگار باهاش چيكار كنه ... 21 سال پيش چنين روزي يه زن 40 ساله با 4 تا بچه تنها شد ؛ يه پسر 20 ساله ، يه پسر 16 ساله ، يه پسر 10 ساله و يه دختر 6 ساله ... حالا اون زن نشسته و حاصل تلاشهاشو با غرور نگاه ميكنه ... به خودش ميگه كمرم خم شد ، موهام سفيد شد ، صورتم پر از چين وچروك شد اما بچه هام مايه افتخارم شدن ؛ و قشنگترينش اينه كه پسرك 16 ساله كه اون روزها بر اثر فشار عصبي درس رو رها كرده بود حالا 12 ساله كه استاد دانشگاهه ... بقيه بچه ها هم فقط درس خوندن ... هيچكدوم سراغ هيچي نرفتن و فقط افتخار و آبرو جمع كردن...
كاش مامانم بفهمه كه چرا هروقت هركدوم از در ميايم تو اول دستشو ميبوسيم ... كاش بدونه كه ما همه اين سالها فهميديم كه تمام زندگيش گذشت بوده و به خاطر ما دست از همه چيز كشيده ... كاش بدونه كه همه زندگي ما تو وجودش خلاصه شده ...

